|
هنگامه ی بهار که می رسد، چون گذشته های نه چندان دورم باز تجربه اش می کنم... حسی عجیب که فرا می گیرد تمام وجودم را ، حسی غریب، مملو از شادی زایدالوصف و غمی مبهم....
می مانم میان شادی و غمم-معلق-نمی دانم به شاد بودنم امتدادی دهم بی هیچ غم یا که غمم را آشکارا فریاد کنم!!!؟؟؟
سخت است اینچنین معلق ماندن...میان دوست داشتن و تنفر از این حس نیز مرددم...
خدایا حال عجیبیست... حال و هوای غریبیست... اما تکراری نه !!!!
لحظه ای از شوق شادی اشک حلقه می زند در چشمانم و اندک لحظه ای بعد غمی غریب سراغم را می گیرد بی هیچ بهانه ای....
چه بهاری هستم این روزها... گهی آفتابی و گهی بارانی و گهی ....
خدایا...
در خلوت افکار و اندیشه های دور و نزدیکم ،میان این فضای خلاء گونه و مبهم و تپش های قلب مملو از اضطرابی وهم آلود ، این سو و آن سو می روم ، دنبال می کنم گمشد ه ام را ... آنچه را که مدتهاست در طلبش می کوشم...
شاید همین حس غریب است، شاید همین نزدیکی هاست، شاید همین بی قراریست که دنبالش می گردم؟؟ شاید همین گمشده است که می جویمش؟؟؟ شاید همین که می خوانمش آرامش است ؟؟؟ شاید .....
مهاجر
لینک دانلود فونت نستعلیق

|